![]() |
پنج شنبه 22 خرداد 1393 |
همیشه می گفت، پدرم را می گویم. می گفت که ازش دور باش باهاش رفیق نشو بهش دست نده که پشتتو به خاک می ماله. راست می گفت، سیاست خیلی کثیفتر از این حرفاست که به خاطر یه شعر آزادی گفتن بری زندان... بله سیاست پدر و مادر داره ولی شعور نداره درک نداره مغزش کوچیکه...اصلا سیاست مغز نداره...
به تکه تکه ی شهرم به لحظه لحظه ی درد
شکسته بال و پرش در کنار جویی، مرد
و فرش زیر دو پایش شبیه مرمر نیست
گدای خانه ی ما از شما که کمتر نیست
چه شهر خوب و عجیبی، تمیز و ساییده
گدای متر به مترش که با چه خوابیده
سلوک هرچه نگفتم تو باشی و مردم
دوباره طرد شدی تو، دوباره، با گندم
تو پادشاه دو شهری گدای درمانده
فراری از همه چیزی تو را که ترسانده
چه قصه قصه ی خوبی تو ساقی و من جام
سکوت، درد، تلافی، شکایت و سرسام
سلام درد قدیمی سلام چندین بار
بیا و غصه ی شهری تو از دلم بردار
تو شرم ساکت قرنی برای این دیوار
و من برای نبودن دوباره سردمدار
کدام حرف نگفته برای تو عالیست
خیال قرن صمیمی خیال پوشالیست
تو باید از همه کس باز پول برداری؟
گدای کوچه ی شهرم، چه حکمتی داری؟
چه شهر شهره ی مرگی که درد می زاید
دعافروش دوباره، دوباره می آید
تو از تبار کجایی، تبار ایرانی
گذشته جذبه ی ایران خودت که میدانی
سلام حرف نگفته شبیه کی باشم
که من به زخم قدیی نمک نمی پاشم
طلاق، شرم، دعایی، گدای این کوچه
دعا به دست، ترنم، خدای این کوچه
خراب، مست، هوایی، کمی خیالاتی
همین که بد شده بازم هوای این کوچه
سواد، درس، قلم، پاک کن، تراشیدن
شروع، پول ندارم برای این کوچه
فقط منم که برایم چنان مهمم نیست
گرفته، دست، گدا ابتدای این کوچه
خدا- که رمز خدایی فقط خدایی نیست-
خدا، عشق، و تو، مبتلای این کوچه
همین که کار برابت یکی دوتایی هست
نگو که کار نداری، بگو خدایی هست
مرا ببخش که منم خب... خیالی و شادم
ولی به هرچه تو گفتی، منم در افتادم
پیامکت به خدا را نمی شود فهمید
چقدر داد زدی تو ولی کسی نشنید
سرم که درد زیادی نداشت از قبلا
منم زدم که تو باشی تو هم بزن بشکن
نظرات شما عزیزان:
![]() نویسنده : سعید محمدی( فارغونی)
![]() |